صفحه نخست گوناگون سخنرانی استیون اسپیلبرگ در دانشگاه هاروارد

سخنرانی استیون اسپیلبرگ در دانشگاه هاروارد

سخنرانی استیون اسپیلبرگ در دانشگاه هارواردReviewed by محمد هلاکوئی on May 31Rating:

استیون آلن اسپیلبرگ Steven Allan Spielberg متولد  ۱۸ دسامبر ۱۹۴۶ کارگردان و تهیه کننده  فیلم نامه نویس آمریکائی برنده جایزه اسکار و یکی از موفقترین کارگردانان تاریخ  سینما، هم در میان منتقدان و هم در بین مردم عادی است. او در دانشگاه هاروارد در میان فارغ التحصیلان سخنرانی کرد و به گفته ی  بسیاری از منتقدان این سخنرانی بسیار تحت تاثیر قرار گرفت.

او در سخنرانی خود این چنین شروع کرد:

باعث افتخار و خوشحالی است که در جمع این فارغ التحصیلان برجسته و دوستان حامی و والدین سرافراز صحبت می کنم. ما همگی جمع شده ایم تا این روز بزرگ را جشن بگیریم پس همراه با من به دانشجویان فارغ التحصیل ۲۰۱۶ هاروارد تبریک بگویید.

روز فارغ التحصیلی خودم را به خاطر می آورم، که خیلی دور نیست، همین ۱۴ سال پیش بود. فارغ التحصیلی چند نفر از شما ۳۷ سال طول کشید؟ چون مثل خیلی از شما من هم در نوجوانی به دانشگاه رفتم اما سال دوم که بودم شغلی که همیشه در رویاهایم بود در Universal Studios  به من پیشنهاد شد، به همین دلیل دانشگاه را رها کردم. به والدینم گفتم اگر کارم در فیلم سازی شکست خورد، دوباره در دانشگاه ثبت نام می کنم. البته در کارم موفق شدم.

اما در نهایت، من به یک دلیل بسیار مهم به دانشگاه برگشتم. بسیاری از مردم برای تحصیل دانش به دانشگاه میروند و برخی بخاطر پدرومادرشان، اما من بخاطر فرزندانم به دانشگاه رفتم. من هفت فرزند دارم و همیشه بر اهیمت دانشگاه رفتن تأکید می کردم اما خودم این کار را نکرده بودم. بنابراین در پنجمین دهه زندگیم، من دوباره در دانشگاه  Cal State  در لانگ بیچ ثبت نام کردم و مدرک خود را دریافت کردم.

باید اضافه کنم که بخاطر فیلم پارک ژوراسیک به من واحد دیرینه شناسی دادند که سه واحد برای پارک ژوراسیک محسوب می شد، ممنون!

من کالج را رها کردم به این دلیل که می دانستم می خواهم چکار کنم، که بعضی شما هم می دانید، اما بعضی دیگر نمی دانید. یا اینکه فکر می کردید می دانید اما الان به آن انتخاب شک کردید. شاید دارید به این فکر می کنید که چگونه به والدینتان بگویید می خواهید پزشک شوید نه نویسنده کمدی.

کاری که شما باید بکنید آن کاری است که ما در فیلمسازی به آن "لحظه تعریف کننده شخصیت" می گوییم. شما با این لحظات آشنایی دارید. مثل آخرین سری "جنگ ستارگان : نیرو بیدار می شود"، زمانی که ری می فهمد نیرو با اوست. یا زمانی که ایندیانا جونز بر ترسش غلبه می کند و روی کپه ای از مار می پرد.

در یک فیلم دو ساعته، تنها چند لحظه تعریف کننده شخصیت وجود دارد. اما در زندگی واقعی، شما هر روز با این لحظات مواجه می شوید. زندگی یک جریان طولانی از لحظات تعریف کننده شخصیت است. و من بسیار خوش شانس بودم که در ۱۸ سالگی می دانستم می خواهم در زندگی چه کار کنم. اما خودم را نمی شناختم. چطور می توانستم خود را بشناسم؟ اصلاً هیچ کس نمی تواند. زیرا یاد گرفته ایم در ۲۵ سال اول زندگی به صداهایی گوش کنیم که صدای خود ما نیستند. والدین و معلمان مغز ما را با اطلاعات و دانش پر می کنند و سپس رؤسا و مربیان جای آنها را می گیرند و به ما نشان می دهند که دنیا چگونه است.

اغلب این صداهای قدرتمند منطقی هستند، اما گاهی شک به درون ذهنمان و پس از آن قلبمان می خزد. و حتی فکر می کنیم: من جهان را اینگونه نمی بینم. در مقابل این شک راحتتر است که سر خود را به نشانه موافقت تکان بدهیم و به کار خود ادامه دهیم و تا چند وقت اجازه دهیم این موافقت کردن شخصیت ما را تعریف کند. زیرا من داشتم دیدگاه و نظر خودم را سرکوب می کردم و مثل ترانه نیلسون "همه داشتند با من حرف می زدند و من نمی توانستم ندای ذهن خودم را بشنوم".

و در ابتدا، آن ندای درونی که باید به آن گوش می دادم زیاد قابل شنیدن نبود، اصلا قابل توجه نبود، مثل من که در دبیرستان کسی بهم توجه نمی کرد. اما بعد بیشتر توجه کردم و شهود درونی ام شروع به اثر گذاری کرد. و باید دقت کنید که شهود با وجدان متفاوت است. آنها با هم کار می کنند اما تفاوتشان در این است: وجدان فریاد می کشد باید این کار را انجام دهی اما شهود زمزمه می کند می توانی این کار را انجام دهی. به ندایی گوش دهید که می گوید می توانی کاری را انجام دهی. هیچ چیز به این اندازه شخصیت شما را تعریف نمی کند. زیرا زمانی که من به آن ندا گوش دادم، به آن تبدیل شدم، و برخی پروژه های فیلمسازی مرا جذب خود کردند و بقیه را کنار زدم.  تا دهه ۱۹۸۰ بیشتر فیلمهای من را می توان "فرار از واقعیت" نامید. و من هیچکدام از این فیلمها را بی اهمیت نمی دانم حتی  فیلم ۱۹۴۱ را. بسیاری از این فیلمها  بازتاب ارزش هایی هستند که به آنها اعتقاد داشتم و دارم. اما در آن زمان من فسیل شده بودم، چون تحصیلاتم را رها کرده بودم دانشم از جهان محدود به آن چیزی بود که می توانستم در ذهنم تصور کنم نه آنچه که جهان می توانست به من بیاموزد.

اما بعد از آن من فیلم "به رنگ ارغوانی" را ساختم. این فیلم چشمان من را به تجربیاتی گشود که هیچگاه تصور نمی کردم اما با این وجود بسیار واقعی بود. داستان مملو از درد عمیق و حقایق عمیق تر بود، مثل زمانی که شاگ اوری می گوید "همه چیز در دنیا به دنبال دوست داشته شدن است". شهود من به من می گفت که بیشتر مردم نیاز دارند این شخصیت ها را ملاقات کنند و این حقایق را تجربه کنند. و زمان ساختن این فیلم، من دریافتم که یک فیلم می تواند یک ماموریت نیز باشد.

امیدورام همه شما این حس ماموریت را پیدا کنید. از درد فرار نکنید. آن را بیازمایید. به چالش بکشید.

کار من خلق جهانی است که دو ساعت طول می کشد. کار شما خلق جهانی است که تا ابد طول می کشد. شما مخترعان، انگیزه دهندگان، رهبران، و مراقبت کنندگان فردایید. خلق فردایی بهتر از طریق مطالعه گذشته امکان پذیر می شود. نویسنده پارک ژوراسیک، مایکل کریکتون، که مدرک همین دانشگاه و دانشکده پزشکی را دارد، همیشه از استادش نقل قول میکرد که اگر تاریخ ندانید هیچ نمی دانید. مانند برگی هستید که نمی داند بخشی از یک درخت است. پس شما که رشته تاریخ خوانده اید: انتخاب خوبی کردید، نه در بازار کار اما از لحاظ فرهنگی.

بقیه ما باید کمی بیشتر تلاش کنیم. شبکه های اجتماعی که ما را اشباع و غرق در خود کرده اند مربوط به زمان و مکان کنونی هستند. اما من در همین خانواده خودم مدتها جنگیده ام تا فرزندانم را بر آن دارم تا به گذشته بنگرند، به وقایعی که قبلاً رخ داده اند. چون برای اینکه بفهمند که هستند، باید بفهمند ما که بودیم، اجدادشان که بودند و زمانی که  آنها به آمریکا مهاجرت کردند این کشور چگونه بود. ما، حداقل فعلاً، ملتی مهاجر هستیم. بنابراین برای من این بدان معناست که هرکدام از ما باید داستان خودش را بگوید. ما داستان های زیادی برای گفتن داریم. اگر می توانید با پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگتان صحبت کنید و بخواهید داستان خود را تعریف کنند. به شما قول می دهم، همانگونه که به فرزندانم قول دادم، حوصله تان سر نمی رود.

به همین دلیل است که من اغلب فیلم هایی می سازم که بر پایه واقعیت هستند. من به برای آموزش دادن به تاریخ نمی پردازم، چون آموزش فقط یک امتیاز است، بلکه به این دلیل که گذشته سرشار از زیباترین داستان هایی است که تا بحال گفته شده است. قهرمانان و شروران ساخته ادبیات نیستند بلکه در قلب تاریخ وجود دارند.

و باز هم به همین دلیل است که باید به زمزمه درونی خود گوش فرا دهیم. این همان ندایی است که آبراهام لینکلن و اسکار شیندلر را وادار کرد دست به انتخاب هایی بزنند که از لحاظ اخلاقی درست بودند. در لحظات تعریف کننده تان، اجازه ندهید اخلاقیات توسط راحت طلبی و عجله متزلزل شوند. وفادار ماندن به شخصیت، شجاعت بسیار می طلبد. و برای اینکه شجاع باشید نیاز به حمایت فراوان دارید. و اگر خوش شانس باشید والدینی مانند پدر و مادر من نصیبتان می شود. مادرم طلسم خوش شانسی من است. وقتی ۱۲ سال داشتم، پدرم به من یک دوربین فیلمبرداری داد، وسیله  ای که مرا قادر ساخت از این جهان سر در بیاورم. و من بسیار شکرگذارم که او اکنون اینجا در هاروارد است و اینجا نشسته است.

پدرم ۹۹ سال دارد، یعنی یک سال از کتابخانه وایدنر کوچکتر است. اما برخلاف وایدنر او اصلا کار آرایشی نکرده است. و پدر، پشت سرت خانمی نشسته است که او هم ۹۹ سال سن دارد، بعد از سخنرانی او را به تو معرفی می کنم، باشد؟

اما اگر خانواده تان همیشه در دسترس نیستند، یک جایگزین وجود دارد. در پایان فیلم "زندگی شگفت انگیز" کلارنسِ فرشته چیزی به این مضمون می نویسد: "کسی که دوستان زیادی دارد هرگز شکست نمی خورد". و من امیدوارم که شما به دوستی هایی که در این مدت در هاروارد بنا نهاده اید پایبند بمانید. امیدوارم در میان دوستانتان کسانی را داشته باشید که زندگیتان را با او سهیم شوید. فکر کنم برخی از شما در این جمع اندکی شکاک باشد اما من می خواهم بدون اینکه خجالت بکشم احساساتی باشم. من در مورد  اهمیت شهود و دنبال کردن ندای درونی صحبت کردم. اما تا وقتی که عشق زندگیتان را نیافته اید. این اتفاق با ازدواج من و کیت افتاد و تبدیل به بزرگترین لحظه تعریف کننده شخصیت زندگی من شد.

عشق، حمایت، شجاعت، شهود. تمامی این اسلحه ها در تیردان قهرمان درون شما وجود دارد اما یک قهرمان نیاز به یک چیز دیگر هم دارد: یک قهرمان نیاز به یک شرور دارد تا او را شکست دهد. که البته از این لحاظ خوش شانسیم. این جهان پر است از هیولا. هیولای نژادپرستی، دگرباش هراسی، تنفر قومیتی، تنفر طبقاتی، تنفر سیاسی، و تنفر مذهبی.

وقتی بچه بودم به دلیل یهودی بودنم مورد اذیت قرار می گرفتم. خیلی ناراحت کننده بود اما در مقابل آنچه که بر والدینم و پدربزرگ و مادربزرگم گذشته بود، بسیار ناچیز بود. ما حقیقتاً باور داشتیم یهودستیزی پایان یافته است اما در اشتباه بودیم. در دو سال گذشته حدود ۲۰۰۰۰ یهودی اروپا را به امید یافتن سرزمینی بهتر ترک کرده اند. همین امسال من در سفارت اسراییل بودم که رییس جمهور اوباما حقیقت تلخی را برزبان آورد. او گفت ما باید این حقیقت را بپذیریم که در تمام دنیا یهودستیزی در حال افزایش است. نمی توانیم این را انکار کنیم.

تمایل خود من برای روبرو شدن با این حقیقت مرا وادار کرد که در سال ۱۹۹۴ بنیاد شوآ ( در عبری به معنای هولوکاست) را تاسیس کنم. از آن زمان تا کنون ما با بیش از ۵۳ هزار بازمانده و شاهد هولوکاست در ۶۳ کشور صحبت کرده و شهادت های آنها را ضبط کرده ایم. اکنون نیز در حال جمع آوری مشاهدات درباره نسل کشی های رواندا، کامبوج، ارمنستان، و نانجینگ هستیم. زیرا ما هرگز نباید فراموش کنیم که وقایع غیرقابل تصور هرگز اتفاق نمی افتند، بلکه  مکرراً رخ می دهند. دشمنی و خشونت هم اکنون نیز در حال انجام است. و ما فقط به این فکر نمی کنیم که "چه زمانی این خشونت ها متوقف می شود؟" بلکه باید فکر کنیم " اصلاً چگونه آغاز شد؟"

نمی خواهم  که به جماعت طرفدار Red Sox بگویم که کار ما نوعی قبیله پرستی است. اما قبیله پرستی فراتر از طرفداری از تیم  شهرتان است و جنبه تاریکتری دارد. ما از لحاظ غریزی و حتی ژنتیکی جهان را به دو دسته "خودی" و "غیرخودی" تقسیم می کنیم. سوال سخت اینجاست که چگونه "ما" را پیدا کنیم؟ باید خیلی کار کنیم و من فکر می کنم هنوز این کار حتی شروع هم نشده است. و تنها یهودستیزی نیست که رو به افزایش است ؛ اسلام هراسی نیز رو به افزایش است. زیرا هیچ فرقی بین افرادی که مورد تبعیض واقع می شوند نیست، چه مسلمان، چه یهودی، چه اقلیت های ایالات مرزی، چه جامعه دگرباشان جنسی، همگی نشان دهنده یک تنفر بزرگ است.

 برای من، و فکر کنم برای بیشتر شماها، تنها پاسخ به تنفر، انسانیت است. ما باید جبران کنیم، باید کنجکاوی را جایگزین ترس کنیم. به جای خودی و غیر خودی باید با هم ارتباط برقرار کنیم و "ما" را بسازیم. و باور داشته باشیم که همگی عضو یک قبیله ایم، و با همه همدلی  کنیم حتی با دانشجویان دانشگاه ییل!

پسر من در ییل درس خوانده! ممنون!

اما مراقب باشید که همدلی فقط حس نیست، یک عمل است. این به معنای رأی دادن است، اعتراض صلح آمیز، حنجره کسانی باشید که نمی توانند صدای خود را به گوش بقیه برسانند یا کسانی که فریاد می زنند اما کسی صدای آنها را نمی شنود. تا زمانی که وجدان خود را برای خدمت به دیگران به کار می برید بگذارید تا آنجا که در توانش است فریاد بزند.

یک نمونه از خدمت به دیگران را در همین هالیوود در کلیسای مموریال می یابیم. همانگونه که رییس دانشگاه آقای فاوست گفتند،  دیوار جنوبی آن پوشیده شده از تصویر فارغ التحصیلان ، دانشجویان و اساتید هاروارد که جان خود را در جنگ جهانی دوم فدا کردند. و همگی این ۶۹۷ نفری که جان خود را از دست دادند زمانی در همین مکان که ما ایستاده ایم ایستاده بودند. و در سال ۱۹۴۵، در همین کلیسا، رییس هاروارد جیمز کونانت، یاد این شجاعان را گرامی داشت و از جامعه خواست که "اعمال درخشان آنها را منعکس کند".

هفتاد سال بعد، هنوز هم این پیام مصداق دارد. زیرا ازجان گذشتگی آنها دینی نیست که برگردن تنها یک نسل باشد بلکه بر گردن تمام نسل ها است. همانگونه که نباید خشونت را فراموش کنیم، کسانی که برای آزادی جنگیدند را نیز نباید فراموش کنیم. پس وقتی که این دانشگاه را ترک می کنید و به دنبال زندگی می روید لطفاً همچنان "اعمال درخشان آنها را منعکس کنید" همانگونه که کاپیتان میلر در فیلم "نجات سرباز رایان" گفت، این را کسب کنید.

و لطفاً ارتباط خود را بادیگران ادامه دهید، ارتباط چشمی را حفظ کنید. این ممکن است درسی نباشد که بخواهید از فردی که شغلش رسانه است یاد بگیرید اما زمانی که صرف نگاه کردن به وسایل الکترونیکی میکنیم  بسیار بیشتر از زمانی است که به چشمان دیگران نگاه می کنیم. پس مرا ببخشید اما بیایید از همینجا شروع کنیم. همه در اینجا لطفاً کسی را پیدا کنند که در چشمانش نگاه کنند. دانشجویان، فارغ التحصیلان، و آقای فاوست شما هم. همگی به شخصی نگاه کنید که اصلاً نمی شناسید یا کم می شناسیدش.. ممکن است پشت سر شما باشند یا دو ردیف جلوتر. فقط بگذارید نگاهتان به هم تلاقی کند. فقط همین. این حسی که شما احساس می کنید همان انسانیت مشترک ماست که با کمی خجالت اجتماعی همراه شده است.

اگر از امروز هیچ چیزی در خاطرتان نماند، امیدوارم همین یک لحظه ارتباط انسانی در خاطرتان ماندگار شود. و امیدوارم که همگی شما در چهار سال گذشته بسیار آن را تجربه کرده باشید. زیرا شما امروز نسلی را می سازید که نسل آینده بر آن بنا می شود. من در فیلم هایم آینده های خیالی زیادی را ترسیم کرده ام اما شما آینده واقعی را می سازید. و من امیدوارم که این آینده سرشار از عدالت و صلح باشد.

و در پایان، من برای همه شما یک پایان شاد به سبک هالیوود اما واقعی آرزو می کنم. امیدوارم که سریع تر از T.rex بدوید و مجرمان را دستگیر کنید. و بخاطر پدرومادرتان، هرازچندگاهی، مانند ای تی، به خانه سر بزنید. متشکرم.

 

 

 

 

 

مشاهده مقالات بیشتر
مطالب بیشتر از این نویسنده محمد هلاکوئی
Load More In گوناگون

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.بخشهای موردنیاز علامتگذاری شده اند *

این موارد رو هم بررسی کنید

بلک بری از DTEK50، ایمن ترین گوشی اندروید جهان، رونمایی می کند

بلک بری از DTEK50، ایمن ترین گوشی اندروید جهان، رونمایی می کندReviewed by دقیقه on Aug 6Ra…